سيد محمد باقر برقعى
737
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
ديوان سبز بازهم حيرت گريبان مرا دارد به دست * بازهم آيينه دامان مرا دارد به دست گردبادم ، حيرت اما دستهايم بسته است * ور نه صحرا خط طوفان مرا دارد به دست آب سرماى نفسهاى مرا دارد به دل * ابر شولاى زمستان مرا دارد به دست هر ستاره قطرهء خونى است از رگهاى من * آسمان خورشيد رخشان مرا دارد به دست دشتها و كوهها از ياد من پر گشتهاند * آب هم آيينهء جان مرا دارد به دست مىروم روزى از اين بستان ولى ذهن درخت * برگهاى سبز ديوان مرا دارد به دست آشناى خاك به ياد حيدر يغما اى دوستان بگوييد از مردم كجا بود * مردى كه دستهايش با خاك آشنا بود همزاد موج و طوفان ، همدوش باد و باران * همخانهء بيابان ، مردى چنين كجا بود بيرون نرفت هرگز از كوى فقر ، آرى * گلپينههاى دستش بر اين سخن گوا بود دستى به كار گِل داشت يك دست هم به دل داشت * با اين دو كار سنگين ، پشتى ز غم دوتا بود تا بود دشت و صحرا مجنون عاشقى داشت * بازار بىنيازى هم گرم بود تا بود بشكوه بود چون اوج چون كوه بود چون موج * در آسمان شعرش چون ابرها رها بود او خوب بود چون عشق ، مطلوب بود چون عشق * آشوب بود چون عشق ، بر عشق مبتلا بود